|
روز سبزگی مریم[58]
روزگاریست که شیطان فریاد میزند آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد!!! | ||
|
واسه من که همش اتفاق افتاده.... در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود در صداست. وسایل نقلیه اعم از اتوبوس،قطار،هواپیماو...همیشه دیرتر از موعد حرکت میکنند مگر آنکه شما دیر برسید که در این صورت درست سر وقت رفته اند! اگر به نظر برسد همه چیزها خوب پیش می روند حتما چیزی را از قلم انداخته ای. احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد. هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده ای ناچار می شوی اول کار دیگری را انجام دهی. اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکان های غیر قابل دسترسی مثل کانال آب یا دستگاه زباله خورد کن(آن هم در حاالی که روشن است)می افتند. 80 در صد امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای.وقتی قبل امتحان نکات را مرور می کنی مهمترین شان ناخواناترینشان است. حال قضاوت با شماس! [ جمعه 24/10/89 ] [ 11:21 عصر ] [ مریم ]
کلاس داشت روال عادی خودشوپیش میرفت که یوهوحاج آقا ازصندلیش بلند شد_انگار که رگِ غیرتش ورم کرده!!_وبه دیوار پشتش اشاره کردوگفت :بزرگوارا!شماروبه خدااینجارونگاه کنید!آقایی که این کارو انجام داده قطعا از مخ تعطیل بوده!شماروبه خدا... یه صدایی از ته کلاس گفت: شاید خانم باشه! استاد ادامه داد : این آدم روبیایید باآیت الله بهجت مقایسه کنید، ببینید این دوهردو آدمن،امایکی اُنجُری ویکی اینجُری. با کتابی که دستش بودبه مُخش اشاره کردوگفت :بله،همه مشکلا از این جاس!!!بعد هی تاکید میکردکه اگه آدم از عقلش استفاده نکنه_دوباره به دیوارکلاس اشاره کرد_کارش به اینجا میرسه. دوباره یه صدایه دیگه گفت : حاج آقا اینا وندالیسمین!! حالامگه دسبردار بود اینگار رفته بالایه منبر،هی میگفت ومی گفت ..... من زیر لب باخودم گفتم : اتفاقاً خوبه که آدم نفهمه!!بقلدستیم به من نگاه کردوخندید،منم خندیدمو گفتم :جدی میگم! دوباره باهم خندیدیم! حالااگه گفتید رو دیوار چی بود؟؟؟؟ [ پنج شنبه 16/10/89 ] [ 12:59 عصر ] [ مریم ]
امروز یکی از دوستانم گله کرد و بهم گفت که چرا وبتو بروز نمیکنی منم برای اینکه بگم هر چی اون بگه ، یک داستان عجیب و جالب میذارم ، لطفاً تا آخر بخونید .(البته بی ارتباط به جو الان نیس!!!) اتومبیل دانشجوی بیچاره ای که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. دانشجو به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
.
.
[ جمعه 10/10/89 ] [ 1:16 صبح ] [ مریم ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||