|
روز سبزگی مریم[58]
روزگاریست که شیطان فریاد میزند آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد!!! | ||
|
بالاخره یه جایی پیدا کردم برایه غُرغُر کردن!!! آخه خونتون آباد 9 نفر آدم با فرهنگ های مختلف رو گذاشتید تویه یه خونه ، من که یا دیوونه میشم یا اونارو دیوونه میکنم یا... حالا اینا همه هیچ محیطشو که دیگه نگو!؟!-البته این دیگه همه جا جا افتاده ،نمیدونم از عواقب ماهوارس چیه ؟!؟یا شایدم چون داریم به آخرالزمان نزدیک میشیم طبیعیه!!!
خدایا ، خداوندا ،بار الهی ، پروردگارا ، معبودا ! همه مارا به راست هدایت بفرما . (الهی آمین) یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب مستی یا هشیار؟~ خوابی یا بیدار؟ (به یاد احمد زیدآبادی)
[ سه شنبه 27/7/89 ] [ 1:49 عصر ] [ مریم ]
بازیگر صاحب جایزه اسکار و یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان هالیوود.
************************ حتی بهترین فرزندان نیز دشمن جان پدر و مادرانند. ************************ ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو. ************************ دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید. ************************ خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی دیگر. ************************ اگرشاد بودی آهسته بخندتاغم ناراحت نشودواگرغمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود.
[ یکشنبه 25/7/89 ] [ 1:40 عصر ] [ مریم ]
سلام ، به همه دوستان و دشمنان! امیدوارم که خوب وخوش وسلامت باشین زیر این گنبد کبود! اولش بگم ، نامردی اگه بخونی و نظر ندی!؟!
خلاصه اینکه ،مثه اینکه ،امروز روز بزرگداشت حافظه.-همون که میگن حافظ قرآن بوده و به قولی حافظه ماست و کلهم بگم آدم همه فن حریفی بوده!!!-
از هفته پیش استاد ادبیات به ما گفته بودن که ممکنه (!)هفته بعد-یعنی امروز و فردا- نیان و برن شیراز و عرض ارادتی خدمت حافظه ما داشته باشن و البته کلیم گله کردن و گفتن که پارسال به دلیل حضور رئیس جمهور محترم در حافظیه ، اجازه ورود به وی رو ندادن و ایشون از قرار معلو م ناکام ماندن!!! به هر روی امروز صبح خودم با دو تا چشام استاد و دیدم و به ایشون سلام کردم، پس همگی خوشحال باشن که کلاس ادبیات میتشکیله
ولی من به این حرفا کاری ندارم، من میرم بعد واسه شما تعریف میکنم!!! خداحافظ همگی! [ سه شنبه 20/7/89 ] [ 9:49 صبح ] [ مریم ]
مارک تواین :
«هنگامیکه چهاردهسال بیشتر نداشتم، پدرم به طرزغیرقابل تحملی احمق به نظرم میآمد. اما وقتی پا به بیست و یک سالگی گذاشتم از اینکه در طول این هفت سال چقدر به معلومات این پیرمرد افزوده شده تعجب کردم.»
[ سه شنبه 13/7/89 ] [ 10:34 صبح ] [ مریم ]
در بندر سیدنی ، به پل زیبایی نگاه می کنم که دو بخش شهر را به هم وصل می کند . بعد یک استرالیایی به طرفم می آید و از من می خواهد آگهی روزنامه ای را برایش بخوانم . می گوید : «حروفش خیلی ریز است . عینکم را در خانه جا گذاشتم و نمی توانم بخوانم .» سعی خودم را می کنم ، اما من هم عینک مطالعه ام را نیاورده ام . از مرد عذر می خواهم . مرد می گوید : «خوب، فراموشش کنیم . یک چیزی را می دانید ؟ من فکر می کنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده ، اما خودش این طور می خواهد . اینطوری وقتی کسی اشتباهی می کند ، درست نمی بیند . و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند ، او را می بخشد .» می پرسم : «خوب پس "کارهای نیک " چه می شود ؟» استرالیایی می خندد : «خوب ، خدا هیچ وقت عینکش را درخانه جا نمی گذارد.» و به راهش ادامه می دهد .
خاطرات کوئلیو-دلم واسش تنگ شده بود! [ پنج شنبه 8/7/89 ] [ 7:48 عصر ] [ مریم ]
[ یکشنبه 4/7/89 ] [ 2:11 عصر ] [ مریم ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||