سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا


روز سبزگی

ایرج میرزا :

در سردر کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمائم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا! خلق وااااای
روی زن بی نقاب دیدند 
آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مؤمنین رسیدند
این آب آورد آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند
*ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گِل خریدند *قابل بخشش نیست
چون شرع نبی ازین خطر جَست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می دریدند
لبهای قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد گیج شدم
مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر می رمیدند
این است که پیش خالق و خلقباید فکر کرد
طلاب علوم روسفیدند 

با این علما هنوز مردم

از رونق ملک ناامیدند


نوشته شده در جمعه 89/8/21ساعت 8:20 صبح توسط مریم نظرات () |

Design By : Night Melody

داستان روزانه