سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
روز سبزگی

روز سبزگی
مریم[58]
روزگاریست که شیطان فریاد میزند آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد!!!
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
   1   2   3   4   5   >>   >





دلـم گـرفته است ...

نه اینـکه کسی کاری کرده باشد نه ...!!!

من آنقدر آدم گریز شده ام ...!!!
...
که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد ...

دلم گرفتـه است که آنچه هستم را نمی فهمند ...

و آنچه هستند را میپذیرم ...

و دنیـا هم به رویش نمی آورد ...

این تنـاقض را ...!!!...باید فکر کرد

 

 




[ دوشنبه 21/1/91 ] [ 6:50 عصر ] [ مریم ]

هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد


[ سه شنبه 9/12/90 ] [ 11:19 صبح ] [ مریم ]

سبک و آزاد و بی تعلق ؛ نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفرمی کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم , و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید سکوت و سوختن بیاموزم.


بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم, خاک پای هر کودک هر پیر و هر جوان.


سالها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق , تراشیده بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دستهایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوزه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و خود به پای من افتادند. هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم. آسمان را پرباران.  می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه هاشان را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان . نه هرگز زمین و آسمان حاصلخیز و پرباران.


ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که یک بت آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود وبه خیال دیگران می خندند ،اما رفته رفته باور میکنند که برترند. من نیز باور کرده بودم. تا آن روز که آن جوان برومند بع بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش. ترسیده بودم، می لرزیدم وتوان ایستادن نداشتم.


ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟


مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح ویاقدوس میگفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد میکردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا و بندگانش ایستادی؟چه شد که دربرابر یگانگی خداوند علم کردی؟ چه چیز تو را در کفرت این همه مصمم و پابرجا کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تورا بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگارخود خیال برابری کند. و آنگاه تبرش را بالا برد اما هرگز بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فروریختم؛ غرورم شکست وکفری کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد. ابراهیم تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان. و من در دست های ابراهیم توبه کردم و باردیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.


ابراهیم گفت : تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند داشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید وبه پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید. و وای که پرستیدن هرچیز بهتر از پرستیدن خویش است. ابراهیم گفت: این مردم خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچکتر از خویش. خدایی یافتنی ، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد. اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هیت و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد ونه در ذهن کسی می گنجد،خدایی دشوار است واما این مردم خدایی آسان را دوست دارند. به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟ ابراهیم گفت: تو خامی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و دشت به دشت وکوه به کوه برو و به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی سزاوار نیست. اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد برایش بگو که چگونه ستایش مردم مغرورت کرد و چگونه غرورمشتی خاک را بدل به بت می کند. من گریستم ودست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد ومشتی را در رهگذار مردم ریخت....


 


عرفان نظر آهاری


 


   


[ چهارشنبه 16/9/90 ] [ 5:24 عصر ] [ مریم ]


مردی از میان جمع بلند شد و گفت:

چه کنیم که دعایمان مستجاب شود؟

حضرت پاسخ داد: با زبانی دعا کنید که با آن گناه نکرده باشید.

مرد متعجب و ناراحت گفت: یا رسول الله (ص) همه ما زبانی آلوده به گناه داریم!

حضرت فرمودند : زبان تو برای تو گناه کرده است نه برای برادر تو .

پس زبان تو نسبت به برادرت بی‌گناه است و زبان او نسبت به تو .

برای یک‌دیگر دعا کنید تا مستجاب شود . . .


دا و مناجات با حق



[ یکشنبه 15/8/90 ] [ 11:33 صبح ] [ مریم ]

 


اگر یادتان بود و باران گرفت


 دعایی به حال بیابان کنید


 


عرفه


[ یکشنبه 15/8/90 ] [ 11:28 صبح ] [ مریم ]

وقتی کاری رو که شدیداً خوب باشه انجام بدی ، انگار یه چراغ توی روحت روشن کرده ای، وقتی بازم کار خوب انجام بدی میشه دو چراغ ، میشه سه چراغ ، صد چراغ ، هزار چراغ . گمونم توی روح ج. حسین زاده هزار تا چلچراغ  روشنه .




تقریباً تمام کارهایی که ج.حسین زاده انجام میده خوبه، زنهای خونه دار هم همینطورند ، واسه همینه که به نظر من همه ی زنهای خونه دار مقدس اند .



[ چهارشنبه 27/7/90 ] [ 11:39 صبح ] [ مریم ]

 


اولین روز که اومدیم خوابگاه جدید همه چی عادی بود،اما دومین روز، اومدن کلید پنجره ها و درای بالکن گرفتن که چی!؟ که نکنه کسی بخواد خودش و پرت کنه پایین !!!


اونا نمیدونن که توی این خراب شده چیزای مقدس دیگه ای هم هست که بد جوری باعث میشه آدم خودش و از پنجره پرت نکنه پایین. مثلاً نقاشی بچه ها یا کله کج و کوله ی عقب مونده ها یا کورهای مادرزاد یا زن های خونه دار و به خصوص این زنهای خونه دار که منبع تقدس اند . ....


[ یکشنبه 10/7/90 ] [ 11:2 صبح ] [ مریم ]

 



آقا! وجود پاک مرا چند می خری ؟!

به به! چه چشم ناز و قشنگی! چه دختری !



چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی ؟

یا نه شبیه کولی ِ دیروز ، لاغری !



اسمت چه بود؟ اهل کجایی؟ ندیدمت! . . .

دختر ، هراس ، دلهره: ها؟ چی؟ بله!. . . پری !



اهل حدود چند خیابان عقب ترم

نزدیک نانوایی سنگک؟. . . - نه! بربری


چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود

زیر نگاه هرزه ی یک مرد ِ مشتری



«کمتر حساب کن». . . وَ موبایلش: الو! بله!

امشب بیا به خانه ی آقای خاوری



زن هم مصیبت است! بله ! چشم! آمدم!

هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری !


از خیر او گذشت و فقط گفت: حیف شد !

امشب برو سراغ خریدار دیگری



دختر به فکر نان شبش بود و داد زد:

حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟! . . .





مهدیه حسینیان رستمی


 


[ سه شنبه 14/4/90 ] [ 1:30 صبح ] [ مریم ]

 


دیروز پریروزا بود که یک مولکول اکسیژن بهم اس داد گفت که:



"دقت کردی ، این روزا دیگه آدما هم دیگه رو دور نمیزنن بلکه از روی هم رد میشن!؟"



البته از اکسیژن جون همچین حرفی بعید بود، فکر کنم یه اتم کربن دور وبرش میچرخیده!!!



ولی به هر حال من جواب دادم:



"نههههههههههه!!!"


 



[ شنبه 11/4/90 ] [ 2:34 عصر ] [ مریم ]

 


تو به من خندیدی
و نمی دانستی


من به   چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تودید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم




که چرا


خانه ی کوچک ما سیب نداشت


(استاد مصدق)


 



 


[ جمعه 20/3/90 ] [ 6:35 عصر ] [ مریم ]
   1   2   3   4   5   >>   >
درباره وبلاگ

مریم[58]
روزگاریست که شیطان فریاد میزند آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد!!!
امکانات وب